سؤال اینست که در تاریخ اجتماعی انسان، دقیقاً از چه زمانی درک زیبایی از خود فراتر رفت و متوجه دیگری شد؟ آن دیگری کسی است که روبه‌رو ایستاده، میتوانی به او بنگری و زیبایی‌اش را تأیید کنی بدون اینکه درباره خودت احساس غبن یا یأس کنی. امر جنسی اما بی‌دخالت در این شناخت نیست و برای بیرون آمدن از خود و نگریستن به زیبایی دیگری، یوسف را زنان نگریستند نه مردان.

چرا در زمانه‌ای که گوشی موبایل چنین در دسترس است، صندوق پست این همه دارای اهمیت می‌شود و مگر اصلاً کسی امروزه روز در صندوق پست نامه می‌اندازد؟ با این همه، هنوز هم برخی کارهای اداری و غیراداری هست که از طریق نامه حل و فصل می‌شود ولی نه در صندوق پستی چون در هر محله‌ای (حتی در روستاها) مرکز خدمات پستی هست که جای صندوق‌های پست قدیم را گرفته است. پس چرا شخصیت داستان، که از وجنات و کردارش معلوم است خیلی سرش می‌شود، نمی‌رود سراغ مرکز پست تا نامه‌اش را پس بگیرد و در عوض تمام مدت وسط چهارراه ایستاده و با لحن عصبی و نگاهی از بالا به پایین به دکه‌چی و دیگران توهین می‌کند؟ مگر قرار است همه دست به سینه در خدمت پرسش خانم باشند؟! آن هم ‌همه‌ای(کسانی) که در اول نمایش معلوم است هر کدام گرفتاری خود را دارند و گویا در گوششان هندزفری موبایل است چون دارند آهنگ‌هایی را لب‌خوانی می‌کنند که در صحنه پخش می‌شود

اما سخن بر سر داستان است. داستان ، به عقیده‌ی من، حاصل زیستن در جهان مدرن است. در جهان مدرن است که هر مواجهه‌ای باید تعریفی روشن و قابل درک داشته باشد. در جهان مدرن علمی، وقتی ما از شب حرف می‌زنیم، منظورمان تاریک شدن هوا در یکی از دو نیمکره‌ی زمین است که لزوماً روز را در نیمکره‌ای دیگر سبب می‌شود. در داستان نمی‌توان چیزی نوشت که توصیف و تعریف نادقیقی داشته باشد و نویسنده بعدها بگوید که منظورش این نبوده و آن بوده است. درست است که تأویل‌پذیری نیز، از کشفیات همین قرن است اما تأویل با ناروشنی و ابهام حاصل از امر مجهول یکی نیست. در داستان هم همچون شعر تجربه‌های زبانی، ساختاری زیادی رخ داده و همچنان رخ می‌دهد اما یک‌چیز همچنان ثابت است: ما در جهان مدرنی زندگی می‌کنیم که برای روشن کردن و نور تاباندن بر زوایای تاریک آن به داستان نیاز داریم نه صرفاً برای زیباتر کردنش. در اینجاست که داستان کمی از امر هنری فاصله می‌گیرد و به امر علمی شاید حتی نزدیک‌تر شود؛ درست مثل تفاوت سینما با نقاشی در بیان فنی و هنری.

شهرزاد – کبرى امین سعیدى – چند شعر چاپ نکرده‏‌ى خود را برایم خوانده و به دست تایپ سپرده است. خواندن شعرهاى او اتفاقى بود. در جهانى که بر اتفاق بنا شده است، چرا این اتفاق پیش نیاید و بر حاشیه شعرهایش چیزى نوشته نشود؟
او یک انسان است و یک زن شاعر. گاه “پرنده مهاجر” میشود در این روزگار پرشتاب زندگى، و می‌سراید در شعرى – پرنده مهاجر :
‌«تلنگرى بر آب زدم، / سازى که زمین آن را میشنود، / آسمان آن را میشنود.‌»
او پرنده ‏اى است که زبان زمین و آسمان را می‌شناسد و با تلنگرى بر آب با آن‏ها به صحبت می‌نشیند…

روی جلد کتاب چهره پنهان گریس دیگر

برای داستان‌دوستان، هر چه داستان پر پیچ و خم‌تر باشد و هر چه نویسنده از قدرت تخیل بالاتری برخوردار باشد، لذت خواندن داستان دو چندان میشود. اما هر داستان‌خوان حرفه‌ای میداند که تخیل ، گرچه بخش بزرگی از روند خلق داستان است اما تمام ماجرا نیست. حال، نویسنده‌ای را در نظر بگیرید که نه تنها بهره‌مند از اولین اصل داستان نوشتن یعنی تخیل است بلکه تفاوت بین داستان ادبی و داستان سرگرم‌کننده را میداند و می‌داند همچنان که خواننده را پای کتابش نگه میدارد، چگونه با غنای ادبی متنش او را میخکوب کند و از دیگر سو چنان مجهز به دانش درباره موضوعی است که از آن مینویسد که انگشت به دهان می‌مانی. منظورم کسی نیست جز مارگارت آت‌وود در داستان چهره پنهان گریس دیگر.