اما سخن بر سر داستان است. داستان ، به عقیده‌ی من، حاصل زیستن در جهان مدرن است. در جهان مدرن است که هر مواجهه‌ای باید تعریفی روشن و قابل درک داشته باشد. در جهان مدرن علمی، وقتی ما از شب حرف می‌زنیم، منظورمان تاریک شدن هوا در یکی از دو نیمکره‌ی زمین است که لزوماً روز را در نیمکره‌ای دیگر سبب می‌شود. در داستان نمی‌توان چیزی نوشت که توصیف و تعریف نادقیقی داشته باشد و نویسنده بعدها بگوید که منظورش این نبوده و آن بوده است. درست است که تأویل‌پذیری نیز، از کشفیات همین قرن است اما تأویل با ناروشنی و ابهام حاصل از امر مجهول یکی نیست. در داستان هم همچون شعر تجربه‌های زبانی، ساختاری زیادی رخ داده و همچنان رخ می‌دهد اما یک‌چیز همچنان ثابت است: ما در جهان مدرنی زندگی می‌کنیم که برای روشن کردن و نور تاباندن بر زوایای تاریک آن به داستان نیاز داریم نه صرفاً برای زیباتر کردنش. در اینجاست که داستان کمی از امر هنری فاصله می‌گیرد و به امر علمی شاید حتی نزدیک‌تر شود؛ درست مثل تفاوت سینما با نقاشی در بیان فنی و هنری.

شهرزاد – کبرى امین سعیدى – چند شعر چاپ نکرده‏‌ى خود را برایم خوانده و به دست تایپ سپرده است. خواندن شعرهاى او اتفاقى بود. در جهانى که بر اتفاق بنا شده است، چرا این اتفاق پیش نیاید و بر حاشیه شعرهایش چیزى نوشته نشود؟
او یک انسان است و یک زن شاعر. گاه “پرنده مهاجر” میشود در این روزگار پرشتاب زندگى، و می‌سراید در شعرى – پرنده مهاجر :
‌«تلنگرى بر آب زدم، / سازى که زمین آن را میشنود، / آسمان آن را میشنود.‌»
او پرنده ‏اى است که زبان زمین و آسمان را می‌شناسد و با تلنگرى بر آب با آن‏ها به صحبت می‌نشیند…

برای اینکه اسطوره تا حدودی تجسم یابد حداقل هایی باید باشد. برای درک تشنگی، گرمای هوا لازم است و اگر نه، لااقل خشکی هوا میتواند پاسخگوی روح جمعی مستغرق در عزا باشد. خشکی هوا چیزهای دیگری را هم به دنبال دارد، نمایش خیابانی تعزیه، دسته‌های زنجیرزن با سنج و دهل و بلندگوهای نوحه خوان و […]