دفتر ششم بارو

شهرها همیشه حس‌هایی متفاوت برمی‌انگیزند. آدم بعضی شهرها را دوست دارد. نسبت به بعضی جاها حس نوستالژیک دارد. بعضی تازگی‌ِ دعوت‌کننده‌ای دارند و قدم گذاشتن در برخی شهرها به‌معنای ورود به سرزمین رؤیاهاست. آدم از بعضی شهرها بدش می‌آید. شهرهایی هستند که حس انزجار را بیدار می‌کنند، شهرهایی بی‌گناه که بار خاطرات بد تاریخی و فردی را بر خود حمل می‌کنند. با این همه شهرهای کودکی همیشه شیرینند، درست مثل شهرهایی که برج و بارویشان از دل رمان‌ها سر برمی‌کشد.

نویسنده این کتاب، که خود هم شغل نویسندگی داشته است، در مواجهه با بیماری صعب‌العلاجش و در حالی با کمک پزشکان، وقتش را در بیمارستان و آسایشگاه می‌گذراند دست به شرح احساس‌ خود از پدیده‌ای زده است که همیشه پس گوش هر فرد جاری است اما به هنگام بیماری صعب‌العلاج به نزدیکی رگ گردن او می‌رسد. او به جای نوشتن خاطرات یا شرح و توصیف روزهای ملال و اندوهش از وضعیت پیش‌آمده، فرصت را مغتنم شمرده و به توصیف وضعیتی پرداخته که کمتر برای کسی پیش می‌آید و اگر هم پیش بیاید بیماری مانع از آن خواهد بود که احساسش را درباره نیستی و حقیقت عریان مرگ برای دیگران توضیح دهد. این کتاب بسیار مختصر در پنجاه و پنج فصل کوتاه، بدون شتابزدگی، نوشته شده است انگار نویسنده با اینکار قصد داشته است آخرین مسئولیت خودش را به عنوان نویسنده به انجام رساند و دیگران را از حقیقت لحظات مواجهه با مرگ آگاه کند.

شهرزاد – کبرى امین سعیدى – چند شعر چاپ نکرده‏‌ى خود را برایم خوانده و به دست تایپ سپرده است. خواندن شعرهاى او اتفاقى بود. در جهانى که بر اتفاق بنا شده است، چرا این اتفاق پیش نیاید و بر حاشیه شعرهایش چیزى نوشته نشود؟
او یک انسان است و یک زن شاعر. گاه “پرنده مهاجر” میشود در این روزگار پرشتاب زندگى، و می‌سراید در شعرى – پرنده مهاجر :
‌«تلنگرى بر آب زدم، / سازى که زمین آن را میشنود، / آسمان آن را میشنود.‌»
او پرنده ‏اى است که زبان زمین و آسمان را می‌شناسد و با تلنگرى بر آب با آن‏ها به صحبت می‌نشیند…

پرتره صادق هدایت اثر حسین کاظمی

مجموعه‌ی پرتره‌های هدایت در حالت‌های مختلف که اکثرشان – به خصوص آن‌هایی که به سن کمال نویسنده نزدیک‌ترند – همواره سایه‌ای تاریک در نیمی از صورت؛ روی پیشانی ، زیر چشم‌ها، قسمتی از گونه و یا چانه‌ی باریک هنرمندانه‌اش دارد . علاقه‌ی هدایت به ابهام شکل یافته در چهره که از بازی نور و سایه تشکیل شده ، شکلی دیگر از روایت‌های داستانی او را برایمان بازگو می‌کند ، چه اگر صادق هدایت دچار خودشیفتگی وسواس گونه‌ی برخی هنرمندان بود  دست به خودکشی نمی‌زد؛ شاید نیافتن یکی دیگر از نقاط تاریک وجود بوده که او را در کوچه‌های خلوت پاریس به سمت مرگ کشانده ، مرگی که چون ابهامش را برای او از دست داده‌بود ، قداستش را نیز بر باد داده و دیگر ، مرگ ، نه عنصری ماورایی که تکه‌ای از وجود خودش بود.