چرا در زمانه‌ای که گوشی موبایل چنین در دسترس است، صندوق پست این همه دارای اهمیت می‌شود و مگر اصلاً کسی امروزه روز در صندوق پست نامه می‌اندازد؟ با این همه، هنوز هم برخی کارهای اداری و غیراداری هست که از طریق نامه حل و فصل می‌شود ولی نه در صندوق پستی چون در هر محله‌ای (حتی در روستاها) مرکز خدمات پستی هست که جای صندوق‌های پست قدیم را گرفته است. پس چرا شخصیت داستان، که از وجنات و کردارش معلوم است خیلی سرش می‌شود، نمی‌رود سراغ مرکز پست تا نامه‌اش را پس بگیرد و در عوض تمام مدت وسط چهارراه ایستاده و با لحن عصبی و نگاهی از بالا به پایین به دکه‌چی و دیگران توهین می‌کند؟ مگر قرار است همه دست به سینه در خدمت پرسش خانم باشند؟! آن هم ‌همه‌ای(کسانی) که در اول نمایش معلوم است هر کدام گرفتاری خود را دارند و گویا در گوششان هندزفری موبایل است چون دارند آهنگ‌هایی را لب‌خوانی می‌کنند که در صحنه پخش می‌شود

مجسمه علی و نینو در باتومی گرجستان

نگریستن در آینه خوب است از این‌رو که می‌شود تأثیر زمان، رفتار و حتی آب‌وهوا را در چهره دید. به‌نظر من خواندن رمان و داستان فارسی چیزی از جنس نگریستن به آینه است تا دیدمان در نگریستن به خود توانا باشد اما گاه می‌شود(و باید) آینهٔ دیگری را، بخصوص اگر نزدیکمان نشسته باشد، قرض گرفت و در آینهٔ او به خود نگریست چون آینه‌ها هم، مثل تمام اشیا، لِم دارند و عادت همیشگی نگاه کردن در یک آینه، به‌مرور، عیب‌های خود آینه را از یادمان می‌برد؛ خراشی را روی آن، لب‌پریدگی قدیمی‌اش را یا زیاده تیره یا روشن نشان دادن تصویر را. اگر در آینهٔ همسایه نگاه کنیم ضرر نکرده‌ایم؛ چون اگر آینهٔ خودمان ما را نازیباتر از آنکه هستیم می‌نمایاند، آینهٔ همسایه دلشادمان می‌کند ولی برعکسش هم ممکن است و در این‌صورت، سعی بر زیباکردن نازیبایی نادیده خواهیم کرد یا لااقل نگاهی واقع‌بین می‌یابیم. رمانها و داستان‌هایی که درباره ما ولی از سوی نویسندگان غیرایرانی نوشته شده است، چیزی از این دست است. رمان «علی و نینو» در آذربایجان می‌گذرد.

دفتر ششم بارو

شهرها همیشه حس‌هایی متفاوت برمی‌انگیزند. آدم بعضی شهرها را دوست دارد. نسبت به بعضی جاها حس نوستالژیک دارد. بعضی تازگی‌ِ دعوت‌کننده‌ای دارند و قدم گذاشتن در برخی شهرها به‌معنای ورود به سرزمین رؤیاهاست. آدم از بعضی شهرها بدش می‌آید. شهرهایی هستند که حس انزجار را بیدار می‌کنند، شهرهایی بی‌گناه که بار خاطرات بد تاریخی و فردی را بر خود حمل می‌کنند. با این همه شهرهای کودکی همیشه شیرینند، درست مثل شهرهایی که برج و بارویشان از دل رمان‌ها سر برمی‌کشد.

مالک دینار می‌گوید وقتی از زاویه بیرون آمدم، در بازار بصره درآمدم. در بازار کسی را ندیدم و درهای دکان‌ها بسته دیدم. پرسیدم که چه افتاده است که بازارها خالی است؟ گفتند: خلق رفته‌اند تا دعا گویند تا باران آید. گفتم: مرا مرافقت باید کرد مسلمانان را. به نمازگاه شدم. خلق را دیدم سرها برهنه کرده و چشم‌ها پر آب. دست‌ها برگرفته و زاری می‌کردند.

کتاب، همان‌طور که از عنوانش برمی‌آید، نگاهی جامعه‌شناسانه دارد به داستان‌های معاصر ایران. معمولاً با شنیدن لغت معاصر یاد صد سال اخیر هر تاریخ می‌افتیم و همین باعث شده است که اغلب نقد و یادداشت‌هایی که بر داستان فارسی نوشته شده است، مربوط به داستان‌هایی است که در گذر زمان آزمون خود را پس داده‌اند و منتقد با بررسی آن‌ها چندان خطر نمی‌کند و جرأت گام گذاشتن در قلمروی تازه‌تری را ندارد که در حال افت و خیز است و هنوز در حال تجربه‌اندوزی و نویسندگانش چندان که باید – و یا اصلاً- نام‌آشنا نیستند. از این رو از جرأت و جسارت در نقد داستان‌های متاخرتر حرف می‌زنم که اغلب بزرگان داستان، و منتقدین پیشکسوت درباره‌ی این داستان‌ها‌ سکوت کرده‌اند. برای این سکوت می‌توان دلایلی چند برشمرد اما عمده‌ترین آن همان فاصله‌ای است که بین نویسنده نسل امروز و منتقد و نویسنده نسل دیروز، به اجبار، شکاف انداخته است. فاصله‌ای حاصل مهاجرت اجباری، دسته‌بندی و دردسر همیشگی دوگانه‌ی خارج و داخل که آبشخورش از هر کجا که باشد دودش به چشم ادبیات می‌رود که تک‌افتادگی آن در زمانه‌ای که نویسندگان در دیگر نقاط جهان در اندیشه جهانی شدن و نوشتن به طریقی‌اند که زبان و درد مشترکی جهانی در آن یافت شود، اینجا ما در این سر دنیا، نگران خوانده شدن تولیدات داستانی توسط خودمان هستیم و در چنین زمانه‌ای که ارتباطات بنیان هنر را می‌سازد اگر نگوییم فاجعه، بدترین شکل ممکن است.