طرح از: کته کولویتس

کسانی که سالهاست در کار چاپ و نشر کتابند یا خود مؤلف و مترجمند با اولین مرحلۀ چاپ و انتشار کتاب که فیپا یا همان شناسۀ ملی کتاب است آشنایی دارند. فیپا یا شناسۀ ملی شماره‌ای است سیزده رقمی که مثل کدملی یا پیش شماره تلفن، دو رقم اول آن همیشه ثابت است که نشان میدهد کتاب در ایران منتشر شده است و سه رقم اول آن ۹۷۸ است که نشان میدهد کتاب یا به زبان فارسی است یا در ایران منتشر شده است. این کار به منزله ثبت اثر است و بعد از آن نویسنده و مترجم خیالش راحت است که زحمتش ثبت شده و بعد از آن است که میتواند تصمیم بگیرد کتاب را چاپ و منتشر کند یا از این کار سر باز زند.
چرا نویسنده یا مترجمی که کتابش ثبت فیپا شده است باید از چاپ و انصراف کتابش سر باز زند؟ دلایل مختلفی برای این کار میتوان پیش کشید اما رایج‌ترین دلیل آن عدم صدور مجوز ارشاد برای کتاب یا دادن اصلاحیه بر کتابی است.

سؤال اینست که در تاریخ اجتماعی انسان، دقیقاً از چه زمانی درک زیبایی از خود فراتر رفت و متوجه دیگری شد؟ آن دیگری کسی است که روبه‌رو ایستاده، میتوانی به او بنگری و زیبایی‌اش را تأیید کنی بدون اینکه درباره خودت احساس غبن یا یأس کنی. امر جنسی اما بی‌دخالت در این شناخت نیست و برای بیرون آمدن از خود و نگریستن به زیبایی دیگری، یوسف را زنان نگریستند نه مردان.

چرا در زمانه‌ای که گوشی موبایل چنین در دسترس است، صندوق پست این همه دارای اهمیت می‌شود و مگر اصلاً کسی امروزه روز در صندوق پست نامه می‌اندازد؟ با این همه، هنوز هم برخی کارهای اداری و غیراداری هست که از طریق نامه حل و فصل می‌شود ولی نه در صندوق پستی چون در هر محله‌ای (حتی در روستاها) مرکز خدمات پستی هست که جای صندوق‌های پست قدیم را گرفته است. پس چرا شخصیت داستان، که از وجنات و کردارش معلوم است خیلی سرش می‌شود، نمی‌رود سراغ مرکز پست تا نامه‌اش را پس بگیرد و در عوض تمام مدت وسط چهارراه ایستاده و با لحن عصبی و نگاهی از بالا به پایین به دکه‌چی و دیگران توهین می‌کند؟ مگر قرار است همه دست به سینه در خدمت پرسش خانم باشند؟! آن هم ‌همه‌ای(کسانی) که در اول نمایش معلوم است هر کدام گرفتاری خود را دارند و گویا در گوششان هندزفری موبایل است چون دارند آهنگ‌هایی را لب‌خوانی می‌کنند که در صحنه پخش می‌شود

مجسمه علی و نینو در باتومی گرجستان

نگریستن در آینه خوب است از این‌رو که می‌شود تأثیر زمان، رفتار و حتی آب‌وهوا را در چهره دید. به‌نظر من خواندن رمان و داستان فارسی چیزی از جنس نگریستن به آینه است تا دیدمان در نگریستن به خود توانا باشد اما گاه می‌شود(و باید) آینهٔ دیگری را، بخصوص اگر نزدیکمان نشسته باشد، قرض گرفت و در آینهٔ او به خود نگریست چون آینه‌ها هم، مثل تمام اشیا، لِم دارند و عادت همیشگی نگاه کردن در یک آینه، به‌مرور، عیب‌های خود آینه را از یادمان می‌برد؛ خراشی را روی آن، لب‌پریدگی قدیمی‌اش را یا زیاده تیره یا روشن نشان دادن تصویر را. اگر در آینهٔ همسایه نگاه کنیم ضرر نکرده‌ایم؛ چون اگر آینهٔ خودمان ما را نازیباتر از آنکه هستیم می‌نمایاند، آینهٔ همسایه دلشادمان می‌کند ولی برعکسش هم ممکن است و در این‌صورت، سعی بر زیباکردن نازیبایی نادیده خواهیم کرد یا لااقل نگاهی واقع‌بین می‌یابیم. رمانها و داستان‌هایی که درباره ما ولی از سوی نویسندگان غیرایرانی نوشته شده است، چیزی از این دست است. رمان «علی و نینو» در آذربایجان می‌گذرد.

دفتر ششم بارو

شهرها همیشه حس‌هایی متفاوت برمی‌انگیزند. آدم بعضی شهرها را دوست دارد. نسبت به بعضی جاها حس نوستالژیک دارد. بعضی تازگی‌ِ دعوت‌کننده‌ای دارند و قدم گذاشتن در برخی شهرها به‌معنای ورود به سرزمین رؤیاهاست. آدم از بعضی شهرها بدش می‌آید. شهرهایی هستند که حس انزجار را بیدار می‌کنند، شهرهایی بی‌گناه که بار خاطرات بد تاریخی و فردی را بر خود حمل می‌کنند. با این همه شهرهای کودکی همیشه شیرینند، درست مثل شهرهایی که برج و بارویشان از دل رمان‌ها سر برمی‌کشد.