کتاب، همان‌طور که از عنوانش برمی‌آید، نگاهی جامعه‌شناسانه دارد به داستان‌های معاصر ایران. معمولاً با شنیدن لغت معاصر یاد صد سال اخیر هر تاریخ می‌افتیم و همین باعث شده است که اغلب نقد و یادداشت‌هایی که بر داستان فارسی نوشته شده است، مربوط به داستان‌هایی است که در گذر زمان آزمون خود را پس داده‌اند و منتقد با بررسی آن‌ها چندان خطر نمی‌کند و جرأت گام گذاشتن در قلمروی تازه‌تری را ندارد که در حال افت و خیز است و هنوز در حال تجربه‌اندوزی و نویسندگانش چندان که باید – و یا اصلاً- نام‌آشنا نیستند. از این رو از جرأت و جسارت در نقد داستان‌های متاخرتر حرف می‌زنم که اغلب بزرگان داستان، و منتقدین پیشکسوت درباره‌ی این داستان‌ها‌ سکوت کرده‌اند. برای این سکوت می‌توان دلایلی چند برشمرد اما عمده‌ترین آن همان فاصله‌ای است که بین نویسنده نسل امروز و منتقد و نویسنده نسل دیروز، به اجبار، شکاف انداخته است. فاصله‌ای حاصل مهاجرت اجباری، دسته‌بندی و دردسر همیشگی دوگانه‌ی خارج و داخل که آبشخورش از هر کجا که باشد دودش به چشم ادبیات می‌رود که تک‌افتادگی آن در زمانه‌ای که نویسندگان در دیگر نقاط جهان در اندیشه جهانی شدن و نوشتن به طریقی‌اند که زبان و درد مشترکی جهانی در آن یافت شود، اینجا ما در این سر دنیا، نگران خوانده شدن تولیدات داستانی توسط خودمان هستیم و در چنین زمانه‌ای که ارتباطات بنیان هنر را می‌سازد اگر نگوییم فاجعه، بدترین شکل ممکن است.

کوچه ابرهای گمشده، نوشته کوروش اسدی از نیمه به بعد چنان پرشتاب میشود که یک نفس پیش میرود. روایتی فوق‌العاده از آشوب دل و آشوب خیابانها، آشوب یادها. حرف، انگار که،در میان چرت‌ گاه به گاه راوی بریده می‌شود. این زمانی است که زهر یا در حال نفوذ در تن اوست و یا تنش در مبارزه است تا خود را از سم تهی کند. رمانی جسورانه و زمان‌مند از لحاظ راوی عصر خود بودن. نشانه‌های آشنایی از ترسها و دلهره‌هایی که ما در یک برهه زمانی تجربه کرده‌ایم؛ زبان یک نسل که در انقلاب و جنگ بالید اما نه آنقدر بزرگ بود که انقلابی باشد و نه آنقدر جان داشت که رزمنده شود؛ زبان نسل تماشاچی. اما زمان و تاریخ فقط کوچه‌های رمان است در عبور از لابه‌لای همهمه آدمهایش و نه موضوع اصلی و بنابراین در پس‌زمینه است.

ایکور اشاره ای هنرمندانه به اسطوره ای به نام ایکاروس ست که بال هایی از موم ساخت و به آسمان پرواز کرد. در اوج موم با حرارت سوزان خورشید ذوب شد و ایکاروس به عمق دریایی ناشناس سقوط کرد .

اما سخن بر سر داستان است. داستان ، به عقیده‌ی من، حاصل زیستن در جهان مدرن است. در جهان مدرن است که هر مواجهه‌ای باید تعریفی روشن و قابل درک داشته باشد. در جهان مدرن علمی، وقتی ما از شب حرف می‌زنیم، منظورمان تاریک شدن هوا در یکی از دو نیمکره‌ی زمین است که لزوماً روز را در نیمکره‌ای دیگر سبب می‌شود. در داستان نمی‌توان چیزی نوشت که توصیف و تعریف نادقیقی داشته باشد و نویسنده بعدها بگوید که منظورش این نبوده و آن بوده است. درست است که تأویل‌پذیری نیز، از کشفیات همین قرن است اما تأویل با ناروشنی و ابهام حاصل از امر مجهول یکی نیست. در داستان هم همچون شعر تجربه‌های زبانی، ساختاری زیادی رخ داده و همچنان رخ می‌دهد اما یک‌چیز همچنان ثابت است: ما در جهان مدرنی زندگی می‌کنیم که برای روشن کردن و نور تاباندن بر زوایای تاریک آن به داستان نیاز داریم نه صرفاً برای زیباتر کردنش. در اینجاست که داستان کمی از امر هنری فاصله می‌گیرد و به امر علمی شاید حتی نزدیک‌تر شود؛ درست مثل تفاوت سینما با نقاشی در بیان فنی و هنری.

شهرزاد – کبرى امین سعیدى – چند شعر چاپ نکرده‏‌ى خود را برایم خوانده و به دست تایپ سپرده است. خواندن شعرهاى او اتفاقى بود. در جهانى که بر اتفاق بنا شده است، چرا این اتفاق پیش نیاید و بر حاشیه شعرهایش چیزى نوشته نشود؟
او یک انسان است و یک زن شاعر. گاه “پرنده مهاجر” میشود در این روزگار پرشتاب زندگى، و می‌سراید در شعرى – پرنده مهاجر :
‌«تلنگرى بر آب زدم، / سازى که زمین آن را میشنود، / آسمان آن را میشنود.‌»
او پرنده ‏اى است که زبان زمین و آسمان را می‌شناسد و با تلنگرى بر آب با آن‏ها به صحبت می‌نشیند…